X
تبلیغات
شیرین عسل مامان و بابا

شیرین عسل مامان و بابا

خاطرات دخملی شیرین و دوست داشتنی ما

گذر روزهای شیرین زندگی

سلام دختر قشنگم


فرشته نازنین من تو الان 4 ماه و نیم از عمر نازنینت می گذره. حدود 12 ماه پیش در تاریخ 6 بهمن سال 1388 متوجه شدم در وجودم ریشه کرده ای. ریشه ای که اکنون تا قلبم رخنه کرده و درخت عشق تو در تمام وجودم رشد کرده. عزیز دل من عشق تو و بابا مهدی گذر روز های زندگی و برام شیرین کرده.


خانمی ناز من روز به روز که بزرگتر میشی به شیرینی های تو هم اضافه میشه. الان کاملا می غلتی نازنین من. وقتی می غلتی اگه کنارت نباشیم زودی صدامون می کنی تا بیایم و شما رو برگردونیم. ولی وقتی بر می گردونیمت بلافاصله دوباره می چرخی. کاملا من و بابا مهدی رو می شناسی. وقتی بابا مهدی از سر کار میاد کلی ذوق می کنی و دوست داری بری بغلش و اگه بابا مهدی بغلت نکنه یا برای یه لحظه بره برای شستن دست و صورتش تو انقدر بی قراری می کنه تا باید و تور رو بغل کنه و باهات بازی کنه. روی زمین یه پتو می اندازیم و بابا مهدی روی اون تو رو قل می ده. تو رو روی شکم می خوابونه روی شکمش و یا به صورت نشسته روی زانوهات می شونه. وقتی هم که من می خوام باهات بازی کنم بغلت می کنم و باهم روی تخت ما قل می خوریم. می شونمت روی پام و یکی از کتاب قصه هات رو می گیرم جلوت. تو از عکس های رنگی اون کتاب خوشت میاد. بغلت می کنم و باهم توی خونه می چرخیم. سوار کالسکه ات می کنم و توی خونه می چرخیم. گاهی اوقات هم می زارمت توی تختت پیش اسباب بازی هات. اسباب بازی های محبوبت عروسک پلاستیکی گارفیلد و دختر پارچه ای هست. بیچاره گارفیلد رو همش می کنی توی دهنت و با اون لثه های نازت گاز می گیری و تازه از دستش عصبانی هم میشی و سرش داد هم می زنی. راستی یاد گرفتی جیغ می زنی.

کم کم خنده هات با صدا همراه میشن. اولین بار وقتی با بابا مهدی بازی می کردی و روز 12 بهمن بود با صدا خندیدی.

شیرین کاری های با مزه ای هم داری خانم گل من. لب هات رو به فشار می دی و از بین اونها صدا در میاری و حباب درست می کنی. صبح های زود که از خواب بیدار میشی لب هات رو به هم نزدیک می کنی و با فشار به سمت طرفین می بری و از ته حلقت صدا درمیاری و لثه های بی دندونت معلوم میشن و همزمان پاهات رو هم سفت می کنی و انگشت شصت پات رو به سمت بیرون میاری. الهی فدات بشم فندق کوچولو.

نازناز خانومی من من متاسفانه دیر به دیر وبلاگت رو به روز می کنم ولی وقتی به روز می کنم سعی می کنم همه مطالب رو بنویسم.


در روزهای اول 4 ماهگی برات واکسن زدیم. این دفعه نسبت به واکسن دو ماهگی بیشتر تذیت شدی و درد داشتی. الهی فدات بشم که تا پات رو تکون می دادی از درد گری می کردی. دست مامانی درد نکنه که به من توی اون روزها کمک کرد.

راستی موفق شدم 24 روز مرخصی بگیرم، اینطوری شما تقریبا 7 ماهه میشی و می ری مهد. من و بابا مهدی چند تا مهد کودک رو برای نگه داشتن شما برای زمانی که من به سرکار بر می گردم دیدیم. از بین اون ها مهد کودک گل یاس رو انتخاب کردیم. مکانش به ما نزدیکه ولی مسیرش سخته. به نظر مهد خوب و تمیزی میومد. از خدای مهربون می خوام که اونجا راحت باشی و اذیت نشی. متاسفانه چاره دیگه ای جر مهد نداشتیم. البته من دلم روشنه و توکل کردم به خدا. امیدوارم اذیت نشی عزیزم. دلم می خواد مثل یه خانم قوی و محکم و اجتماعی بزرگ بشی عزیزم.


خدایا! خداوندگارا! دختر گلم رو به تو می سپارم.


سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط مامان ثمره  | 

آوینا عشق قشنگ زندگی ما در این سه ماه

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط مامان ثمره  | 

آوینا خانم گل گلی در دو ماهگی

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز


آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط مامان ثمره  | 

رنگ جدید زندگی

سلام عشق من


سلام نفس من


سلام آوینای عزیزم


مامانی با اومدنت زندگی ما رو از این رو به اون رو کردی. در آغوش گرفتنت، دیدن چهره معصوم و قشنگت، لبخندهای کوچیکت، شیر خوردنت، نگاه معصومانه ات بوییدن و بوسیدنت همه و همه در کنار هم طعم شیرین مادر بودن رو به من نشون می ده.

عزیز دلم عاشقتم. نمی تونم احساسم رو در کلمات بیان کنم.


خیلی احساس خستگی می کنم هر چند کمک های بابا مهدی و مامان ژیلا اگه نبود نمی دونم می تونستم از پس کارها بر بیام یا نه. آخ عزیز دلم اگه بدونی چقدر توی دلم آشوبه. اینکه بتونم مادر خوبی باشم و برات از هیچی کم نگذارم. خانومی قشنگم احساسات ضد و نقیضم خودم رو هم کلافه می کنه چه برسه به دیگران. گاهی اوقات از شدت خوشحالی پر از اعتماد به نفس می شم و گاهی اوقات احساس ضعف و ناتوانی وجودم رو پر می کنه.


از خدای مهربون می خوام که این توانایی رو به من بده تا بتونم برات مادری کنم.


مادر بودن واقعا آزمایش سختیه. خیلی سخت

+ نوشته شده در  شنبه 29 آبان1389ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط مامان ثمره  | 

یک ماهگی آوینای گلم

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آبان1389ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط مامان ثمره  | 

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز


آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز


آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط مامان ثمره  | 

آوینا و بابا مهدی

tzc7ql5zq7xnntxk4r1r.jpg

برای فرشته ای به زیبایی تو هیچ حرفی باقی نمی مونه جز اینکه دوستت دارم بابایی.

آرام در آغوشم ماوا بگیر فرشته کوچک خوشبختی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط مامان ثمره  | 

و..... تو متولد شدی

مامان: این دفعه دیگه واقعا سلام.

سلام به روی ماه فرشته من که چشمای قشنگشو روز سیزدهم مهر ماه هشتاد ونه در ساعت 5:02 بعد از ظهر با وزن  3200 گرم و قد 53 سانتی متر در بیمارستان صارم توسط خانم دکتر کرم نیا به این دنیا گشود و تمام زیبایی های زندگی رو یکجا به ما هدیه کرد.

بابا: سلام گلکم، دلبرکم ، عروسکم

الهی قربون اون نگاههای معصومانت.

لحظه تولد تو بزرگترین وشیرین ترین لحظه عمر من بود.لحظه ای که هیچوقت از ذهنم پاک نخواهد شد.

مامان وبابا:

آوینا تولدت مبارک


269vj0fi0oijni9dkpx.jpg


o0xcfmma5r5qb4eud1p.jpg

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط مامان ثمره  | 

و........ ما خیلی نزدیکیم

سلام دختر کوچولوی قشنگم


خانمی خوشگلم از هفته پیش تا حلا کلی اتفاقات افتاده جز اینکه تو هنوز به دنیا نیومدی!!!!


روز چهارشنبه 7 مهر ماه از صبح  حرکت هات خیلی کم شدن. حسابی من رو ترسوندی خانمی! به خانم دکتر زنگ زدم و ایشونم گفتن که بریم بیمارستان و ازت نوار قلب بگیریم. با بابا مهدی رفتیم بیمارستان من ساک رو هم که از قبل آماده کرده بودم برداشتم که اگه یه وقت خدای نکرده موقعیت اورژانسی پیش اومد آماده باشیم. خلاصه کلی هم ترافیک بود. توی ماشین بعد از گذشت یک ربع یه دفعه حرکت هات سریع تر شد. فکر کردم شاید دیگه لازم نباشه بریم بیمارستان ولی خانم دکتر گفتن که حتما بریم. بالاخره چکاپ ضرر نداره. وقتی نوار قلبت رو گرفتن همه چی نرمال بود و خانم دکتر بعد از معاینه گفتن احتمال داره تا شنبه 10 مهر شما به دنیا بیای. ما هم خوشحال و خندان رفتیم خونه و من هرشب منتظر یه علامتی از ازیمان بودم ولییییییی... شما قصد به دنیا اومدن نداشتی خانمی. شنبه بعد از ظهر دوباره رفتیم بیمارستان. خانم دکتر اول می خواست دوباره نوار قلب ازت بگیره ولی حرکت های تو خیلی خوب بودن و خدا رو شکر نیازی به نوار قلب نبود. ولی خانم دکتر برای اطمینان از سلامت تو سونوگرافی کرد:


وای مامانی! این سونوگرافی قشنگترین و بامزه ترین سونوگرافی تو توی این 9 ماه دوران بارداری من بود. جیگر طلا انقدر با مزه حرکت می کردی! یا دستت رو می خوردی یا پات رو! آخه مامانی مگه چقدر گشنه بودی؟ انقدر من و بابایی ذوق کردیم که یادمون رفت از این صحنه فیلم بگیریم. بعدا کلی افسوس خوردیم. خانم دکتر هم خوشش اومده بود و همش از قسمت های مختلف سونوگرافی می کرد. بالاخره طبق نظر خانم دکتر خدا رو شکر شما سالم و سلامت هستی و ما تا سه شنبه هم صبر می کنیم. توکل به خدا


خانمی سالم و سلامت بیا پیش من و بابایی


پ.ن: مامانی (مامان ژیلا) برات یه عروسک خرسی خریده. من و بابا مهدی عاشق اون عروسک شدیم! بابا مهدی اسمش رو گذاشته "ناتسی"

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط مامان ثمره  | 

مهمترین وقایع دوران بارداری

سلام دختر قشنگم


فرشته کوچولوی من حالت خوبه؟ دیگه جات تنگ شده و با زحمت داری تکون می خوری. این کاملا قابل حس کردنه عزیزم. این روزها برای تمام اعضاء خانواده ما روزهای انتظاره. بابا مهدی کم کم داره صبرش تموم میشه و دلش می خواد تو زوده زود بیای پیش ما عزیز دلم.


خانمی قشنگم می خوام توی این صفحه مهمترین اتفاقاتی که در این 9 ماه برامون افتاده رو بنویسم:


10 بهمن 1388 ساعت 7:30 صبح

دو تا خط بی بیچک پر رنگ شد و اولین نشانه های حضور تو اعلام شد. همون روز با بابا مهدی رفتیم و آزمایش خون دادم و وز بعد  که جواب اومد خدای مهربون تو رو به ما بخشیده بود.


1 اسفند 1388 ساعت 9 صبح

اولین سونوگرافی رو انجام دادیم. بر اساس سونوگرافی سن حاملگی حدود 8 هفته تشخیص داده شد و ساک حاملگی دیده شد.


8 فروردین 1389 ساعت 8:30 صبح

آزمایش غربالگری و سونوگرافی NT انجام شد.


17 فروردین 1389 ساعت 7 بعد از ظهر

برای اولین بار من و بابا مهدی در مطب خانم دکتر کرم نیا صدای قلب کوچولوی تو رو شنیدیم.


25 فروردین 1389 ساعت 8:30 صبح

برای اطمینان از سلامت تو عزیز دلم، آزمایش آمینوسنتز رو انجام دادیم.

در همین روز برای اولین بار من ساعت 9 صبح بعد از آزمایش اولین حرکتهای تو رو احساس کردم.

11 اردیبهشت 1389 ساعت 9 صبح

بابا مهدی جواب آزمایش آمینوسنتز رو گرفت و به من خبر داد که تو فرشته مهربون من یه نی نی سالم و سلامت هستی. اون روز دنیا رو دوباره به من و بابا مهدی دادند.

در این روز ما متوجه جنسیت تو شدیم عزیزم دلم. خدا به ما یه دختر شیرین عطا کرده بود. یه فرشته کوچولو


16 اردیهشت 1389 ساعت 5 بعد از ظهر

برای اولین بار با مامانی رتیم خیابونه بهار تا وسایل سیسمونی رو ببینیم. این دفعه فقط یه شلوار و یه پیرهنه کوچولو خریدیم.


1 خرداد 1389 ساعت 4 بعد از ظهر

به همراه مامانی برای سونوگرافی به مرک پزشکی نسل امید رفتیم. این سونوگرافی برای تعیین سلامت و تشکیل شدنه اعضاء بدنه تو خوشگل مامانی در 21 هفته بود. خدا رو شکر همه چی نرمال بود. مامانی برای اولین بار در سونوگرافی نی نی رو می دید. داشتی انگشتت رو می خوردی مامانیییییییییییییییییییییییی.


20 خرداد 1389 ساعت 3 بعد از ظهر

من و بابا مهدی در کلاس های بارداری شرکت کردیم.


12 تیر 1389 ساعت 7 بعد از ظهر

تخت و کمد اتاقت رو برای ما آوردن عزیزم. دو هفته قبل از این زمان بابا مهدی به تنهایی اتاقت رو رنگ زد. حاشیه چسبوند و موکت اتاقت رو پهن کرد. بابا مهدی خیلی برای آماده کردن اتاقت زحمت کشید عزیز دلم.


17 تیر 1389 ساعت 9 صبح

همراه بابا مهدی و مامانی رفتیم خیابانه بهار و برات کلی وسایل و لباس خریدیم. فردای اون روز با مامانی اتاقت رو چیدیم.


21 تیر 1389 ساعت 7 بعد از ظهر

سونوگرافی سلامتی تو رو در هفته 28 انجام دادیم. عزیز دلم همه چی شکر خدا نرمال بود و وزنت هم 1200 گرم. مامانی باز هم داشتی انگشتت رو می خوردی.


22 شهریور ساعت 10 صبح

همراه خاله هستی برای چکاپ ماهانه به مطب دکتر رفتیم. خاله هستی برای اولین بار صدای قلبت رو شنید.


29 شهریور 1389 ساعت 12 ظهر

سونوگرافی برای سلامت تو عزیز دلم در هفته 38 انجام شد. در این سونوگرافی مشخص شد که وزنت 3 کیلو شده قربونت برم. اندازه دور سر، شکم و ساق پا نرمال بود. و به نظر خانم دکتر کرم نیا تو می تونی به روش طبیعی به امید خدا به دنیا بیای. موشموشکه من این دفعه داشتی ملج مولوچ می کردی و با دستت پشت گوشت رو خاروندی. الهی مامانی فدات بشههههههههههههه.


فرشته قشنگ من دو روز دیگه برای چکاپ مجدد میریم پیش دکتر. از خدای مهربون می خوام تو رو سالم و سلامت به ما عطا کنه.


+ نوشته شده در  شنبه 3 مهر1389ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط مامان ثمره  |